مقاله وتحقیق
جدیدترین مقالات در مورد علوم مختلف

> سریال خارق العاده آموزش زبان extra

> آموزش برق خودرو

> آموزش مكانيك پژو 405

> راهنمای پرورش زنبور عسل

> آموزش زبان انگليسي در خواب

> آموزش پرورش قارچ

> آموزش ساخت جعبه كادويي

> مجموعه آموزشی پرورش بوقلمون

> آموزش سفره آرايي و ميوه آرايي

> قلم قاری قرآن

> مجموعه آموزشی تعمیرات لپ تاپ

> آموزش شغل پرسود پرورش شترمرغ

کسب درآمد از طریق اینترنت از هفت راه متفاوت بدون نیاز به تجربه وتخصص
نویسنده: امیر - ۱۳٩٠/٥/٦

براى اثبات ضرورت نبوت برهانى عرض شد که خلاصه‏اش این بود که چون خداى متعال انسان را براى تکامل اختیارى آفریده، و عقل بشر براى شناختن راه تکامل تا مقصد اقصى کافى نیست، باید راه دیگرى براى شناختن این راه در همه ابعاد زندگى فردى و اجتماعى قرار داده بشود. و در یک جلسه‏اى توضیح دادیم که چرا عقل بشر براى شناختن این راه کافى نیست و حاصلش این بود که قضاوت عقل در مورد افعال خاص منوط به اطلاع از همه مصالح و مفاسد و توان مقایسه بین سودها و ضررهاست. و چون همه مصالح و مفاسد و کسر و انکسارهاى اینها در اختیار ما نیست، مخصوصاً آنچه مربوط به مسائل اخروى است که ما هیچ تجربه‏اى درباره تأثیر افعال خودمان در آثار و نتایج اخروى نداریم از این جهت عقل ما براى شناختن راه سعادت در همه ابعادش کافى نیست.


امروز یک نکته دیگرى را مى‏خواهیم اضافه کنیم و آن این است که اگر فرض کنیم که عقل بشر در طول هزاران سال تکامل پیدا کند و با استفاده از تجربه‏هاى زیادى که در طول این هزاران سال مى‏انگیزد، کم کم به حدى برسد که بتواند خودش راه زندگى را تشکیل بدهد. البته فرضى است. در برهان قبل عرض کردیم که هیچ گاه بشر نسبت به آثار اخروى اعمال نمى‏تواند تجربه‏اى داشته باشد. حالا به فرض این که چنین چیزى میسر مى‏بود، آنچنانکه در علوم دنیوى عقل بشر تکامل پیدا مى‏کند یعنى تجارب بیشترى در اختیارش قرار میگیرد و حقایق مادى و تجربى را بهتر درک مى‏کند، راه مبارزه با مشکلات و آفات و امراض را بهتر فرا میگیرد، فرض کنیم که نسبت به امور معنوى هم اینچنین بود. و حالا پس از گذشتن هزاران سال که درست نمى‏دانیم چند هزار سال از عمر بشر گذشته، حالا به حدى رسیده بود که عقل خودش براى شناختن راه سعادت کافى بود. آیا برهانى که براى ضرورت نبوت اقامه کردیم در صورتى که چنین فرضى وجود مى‏داشت، نقض مى‏شد؟ یعنى در صورت چنین فرضى دیگر احتیاجى به وجود نبى و رسول نبود؟ جوابش این است که حتى در مورد چنین فرضى باز هم ضرورت وجود نبوت سر جاى خودش است. به خاطر این که در طول این هزاران سال که از عمر بشر گذشته و میلیاردها انسان که در روى زمین زندگى کرده‏اند، این انسان‏ها را هم خدا براى تکامل آفریده بوده، تنها هدف آفرینش این نبوده یک روزى خودش راه سعادتش را پیدا کند. هدف آفرینش این بوده که هر انسانى بتواند راه سعادتش را پیدا کند.

اگر بنا بود بعد از هزاران سال بشر بفهمد که چه مى‏بایست کرد. خب این انسانهایى که آمده‏اند و زندگى کرده‏اند و از دنیا رفته‏اند آنها تکلیفشان چى بود؟ آنها عمرشان هدر رفته، زندگیشان پوچ بوده، آفرینششان عبس بوده. حتى در صورت این فرض محال هم باز ضرورت وجود نبوت ثابت میشود با همین برهانى که عرض کردم. و ضمناً یک نکته دیگر هم استفاده مى‏شود و آن این است که بر اساس این برهان اولین فرد انسان باید پیغمبر باشد. همانطور که بوده هم. به خاطر این که اولین فرد انسانى هم که در عالم خلق مى‏شود او هم هدفى از آفرینش داشته. باید به کمال خودش برسد. راه تکاملش را باید بداند. پس بر اساس این برهان این نتیجه را هم ضمناً مى‏توانیم بگیریم که عقل حکم مى‏کند به این که اولین انسان باید پیغمبر باشد. و این نکته‏اى است که غیر این برهان در براهین دیگرى هم که در این زمینه اقامه شده وجه امتیازى است براى انسانها. همانطور که اطلاع دارید برهان مرحوم علامه طباطبایى (رضوان اللَّه علیه) در تفسیر المیزان در جلد دوم عربى، در ذیل آیه «کان الناس امة واحده» آن جا اقامه فرمودند براى ضرورت نبوت با استفاده از این آیه شریفه که مبناى آن برهان این است که بشر در زندگى اجتماعى بعد از این که تعداد انسان‏ها زیاد شد، و دور هم جمع شدند و جامعه‏اى‏



تشکیل دادند، احتیاج داشتند به قانون. و عقلشان براى وضع قوانین کافى و لازم و همه جانبه کافى نبود. پس باید خداى متعال پیغمبرانى مبعوث بفرماید که آنها کتاب و قانون داشته باشند. آنچنان که در این آیه شریفه اشاره شده که «و بعث اللَّه النبیین و مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب لیحکم بین الناس فى مختلفوا فیه». این برهان به فرض این که برهان تمامى باشد، فقط این مسئله را اثبات مى‏کند براى آن مرحله از زندگى بشر که به صورت اجتماع و داراى روابط پیچیده بود، در آن مرحله حدوداً ضرورت داشت. اما ماقبلش را دیگر اثبات نمى‏کند. البته نفى هم نمى‏کند. اما اثبات نمى‏کند حتماً باید اولین انسان پیامبر باشد. خب روزگارى بود که حضرت آدم و حوا در روى زمین زندگى مى‏کردند و انسان دیگرى نبود. آن وقت زندگى اجتماعى محتاج به قانونى نبود. آیا در آن زمان نمى‏بایست از طرف خدا به حضرت آدم وحى بشود؟ این برهان یعنى برهانى که علامه طباطبایى ذکر فرمودند و در یک رساله خاصى هم به نام وحى یا شهود مرموز در آن جا بیان کرده‏اند، دیگر متکفل اثبات ضرورت پیغمبر براى این مرحله نیست. ولى برهانى که عرض کردیم چون متکى بر زندگى اجتماعى است و احتیاج به قانون براى روابط اجتماعى نبود. گفتیم بشر براى شناختن راه سعادت در همه ابعاد وجودش اعم از فردى و اجتماعى احتیاج به وحى دارد و چنان نیست که عقل انسان براى امور فردى اش کافى باشد. حتى در امور فردى هم آن جا که ارتباط پیدا مى‏کند با مسائل اخروى و راهى براى شناختن تأثیر افعالش در آثار اخروى ندارد در آن جا هم احتیاج به وحى دارد.

نکته دیگر این است که در بسیارى از موارد عقل انسان، اجازه بدهید قبل از آن یک نکته دیگرى را عرض کنم، ترتیب به هم نخورد. در رابطه با همین برهان یک نکته دیگرى را میتوانیم عرض کنیم و آن این است که اگر بنا بود عقل انسان تدریجاً تکامل پیدا کند و به حدى برسد که افرادى از انسانها بتوانند با عقل خودشان راه تکامل را بیابند. طبعاً چنین رشد تدریجى براى یک افراد خاصى پیدا مى‏شود. چنان که در علوم دیگر هم همینطور است. در علوم ریاضى و تجربى بعد از هزاران سال نابغه‏اى پیدا مى‏شود، یکى از مسائل لا ینحل ریاضى را حل مى‏کند. راه حلى براى یکى از مسائل پیدا مى‏کند. یا راجع به امور طبیعى افراد برجسته انگشت شمارى پیدا میشوند که اینها مى‏توانند بعضى از اسرار طبیعت را کشف کنند. بعداً ممکن است دیگران هم از آنها استفاده کنند و اقتباس کنند. اگر راجع به مسائل دینى و شناختن راه تکامل به طور کلى بنا بود افرادى پیدا بشوند که بعد از هزاران سال اینها کشف بکنند، آن وقت این سوال مطرح مى‏شد که دیگران به چه دلیلى از اینها اقتباس کنند؟ اولاً یقین نمى‏کردند که اینها درست فهمیده باشند. براى این که تغییر و اختلاف در نظریات علمى فراوان است. فرض کنید نیوتن آمد نظریه جاذبه را مطرح کرد. انیشتن آمد نظریه نسبیت را مطرح کرد که با نظریه نیوتن برخورد هایى دارد. خب حالا وقتى نیوتن این نظریه‏اش را ابراز کرد آیا مردم مى‏توانند یقین کنند این درست مى‏گوید خب بعد از مدتها دیدند که این نظریه ابطال شد و تکمیل شد با یک نظریه دیگرى. از کجا بفهمند که حالا یک دانشمندى ولو حالا آن در واقع هم راه را شناخته باشد، اما دیگران که نشناخته‏اند، از کجا حجت بر آنها تمام بشود که باید به اینها اتباع کرد.

همینطور چون در مسائل دینى و عملى جاى این است که کسانى اعمال نظر شخصى بکنند. مربوط به قوانین و رفتار انسانها، که کسى به دلخواه خودش ولو این که مى‏داند خلاف واقع است، ولى براى حفظ منافع شخصى اش یا حفظ منافع گروهى اش، منافع ملتش، یک قانون خاصى وضع کند. در واقع توانسته حقیقت را بفهمد. ولى منافع شخصى و ملى و گروهى اش اقتضا کرده که بر خلاف واقع اظهار نظر کند. لااقل چنین احتمالى است. مردم از کجا بفهمند که این قانونى که این شخص نابغه وضع کرده مصالح آنها را هم واقعاً تأمین مى‏کند و به آن اعمال نظر نشده؟ به خلاف انبیا که آنها از خودشان چیزى نمى‏گویند تا منافع شخصى یا گروهى را در نظر بگیرند. آنها پیام آور خدا هستند. بعد از این که ثابت شد کسى پیغمبر است که حالا در بحث بعدى است که چگونه اثبات میشود. و ثابت شد که معصوم است که باز آن هم باید در



مرتبه دیگرى مطرح بشود، فهمیدیم آنچه را پیغمبر به ما ارائه داده، پیام خداست. خدا دیگر غرض شخصى با کسى ندارد. منافعى براى خودش نمى‏خواهد. او بى نیاز از هر منفعت است. این است که براى دیگران حجت تمام مى‏شود و مى‏توانند راهنمایى‏هاى انبیا را بپذیرند. اما نظریات دانشمندان دیگر به فرض این که موافق واقع هم باشد، براى دیگران حجیتى ندارد. و بالاخره آنها راه سعادت اخرویشان نمى‏توانند بشناسند. و نقض غرض الهى و خلاف حکمتش است. اینها نکته هایى بود مربوط به برهان گذشته. نکته‏هاى دیگرى هست راجع به حکمت‏هاى بعثت انبیا غیر از آنچه دلالت بر ضرورت بعثت انبیا مى‏کند. یعنى وقتى پیغمبران خدا مبعوث شدند حرکاتى بر وجود آنها مترتب مى‏شود که آنها هم داراى اهمیت فوق العاده‏اى است. حتى بعضى‏ها هر یک از این برکات را به عنوان یک دلیلى بر ضرورت بعثت انبیا تلقى کرده‏اند. ولى ما تکیه مان روى همان برهان است و این نکته‏ها را به عنوان معیدات در نظر مى‏گیریم. یکى این که در مواردى ممکن است عقل انسان خودش چیزهایى را بفهمد یعنى توان درک یک حقایقى را داشته باشد. این که گفتیم عقل انسان براى شناختن راه سعادت در همه ابعادش کافى نیست، معنایش این نبود که عقل انسان هیچى درک نمى‏کند. این کافى نیست. یعنى بعضى از چیزها را درک مى‏کند، بعضى از چیزها را درک نمى‏کند. آن جاهایى که درک مى‏کند، چه مسائل نظرى، مثل اثبات وجود خدا، بالاخره خدا را با عقل مى‏شناسیم، همین مسئله‏اى که داریم اثبات ضرورت نبوت مى‏کنیم از راه عقل داریم برهان اقامه مى‏کنیم. اینها را عقل درک مى‏کند. و چه مسائل عملى در یک عناوین کلى، مخصوصاً حسن عدالت، قبح ظلم، بالاخره مواردى است که عقل خودش به تنهایى مى‏تواند مسائلى را درک بکند. که در اصطلاح اصول به آن مى‏گویند مستقلات عقلیه. حتى در این موارد هم راهنمایى‏هاى انبیا تأثیر مهمى دارد و نکته‏اش این است که در بسیارى از موارد با این که عقل توان درک حقایق را دارد، اما موانعى پیش مى‏آید که عقل درست نمى‏تواند قضاوت کند. و عمدتاً بر مى‏گردد به یک علل روانى.

و این مسئله بسیار مهمى است که آدم با این که مى‏تواند درباره یک موضوعى فکر بکند و حقیقت را دریابد، اما در عمق دلش نمى‏خواهد به آن صورت مسئله حل بشود. مثلاً افرادى هستند که اگر درست بیاندیشند خواهند فهمید که این عالم بدون آفریننده نیست. اما دلشان نمى‏خواهد اعتقاد به خدا را بپذیرند. یا اگر درست فکر کنند مى‏توانند بفهمد لزوم معاد را، اما دلشان نمى‏خواهد یک همچین عقیده‏اى داشته باشند. چرا؟ براى این که مشکلاتى براى آنها پیش مى‏آید. وقتى آدم گفت خدایى است و قیامتى است، دنبالش هم یعنى حساب و کتابى است. بعضى کارها را باید حتماً انجام داد. بعضى از کارها را نباید انجام داد. اینها مشکلاتى براى آدم پیش مى‏آورد. آدمیزاد طبعاً دلش مى‏خواهد آزاد باشد، هیچ محدودیتى نداشته باشد. آقا بالاسر نداشته باشد، هر جور دلش مى‏خواهد رفتار کند، اما وقتى خدا را بپذیرد و قیامت و حساب و کتاب را، دیگر باید خودش را محدود کند. از این محدودیت آدم خوشش نمى‏آید. پس از اول ته دلش این است که باید یک جورى بشود که خدا اثبات نشود. باید یک کارى کرد که معاد اثبات نشود. البته لازم نیست این آگاهانه باشد، آدم بنشیند و فکر کند و بگوید باید کارى کنم که خدا اثبات نشود. اما ناخداگاه در عمق دلش این میل وجود دارد. نمى‏خواهد دین براى او ثابت بشود و زیر بار دین برود. در قرآن کریم هم به این مطلب اشاره شده است. «و یرید الانسان لیفجر امامه». آدمیزاد دلش مى‏خواهد جلویش باز باشد، بى بند و بار باشد. «ایحسب الانسان ان لن نجمع عظامه بلى قادرین على ان نصوى زنانه بل یرید الانسان لیفجر امامه». اگر آدمیزاد فکر مى‏کند که ما قدرت نداریم که دوباره او را زنده کنیم، پس چرا زیر بار معاد نمى‏رود. براى این که مى‏خواهد جلویش باز باشد. حساب و کتابى نباشد. این میل منشأ این مى‏شود که اولاً دنبال بحث و دلیلش نرود. بگذارد کنار اصلاً. درباره‏اش فکر نکند که آیا خدایى است یا نیست، قیامتى است یا نیست؟ اگر اتفاقاً پیش آمد و مجبور شد در باره‏اش بحثى کند، گرفتار شد یک جایى، یک آدم پرچانه‏اى، افتاد به جانش که یا اللَّه به چه دلیل تو مى‏گویى خدا نیست یا قیامت نیست. بالاخره مجبور شد این را به بحث بکشاند و فکر بکند. سعى‏مى‏کند از یک مقدماتى استفاده کند که او را به نتیجه مطلوب خودش برساند. یعنى مقانساتى درست بکند. باز عرض مى‏کنم لزومى ندارد که این سعى کردن آگاهانه باشد. که چرا دنبال این مى‏رود. ناخداگاه یک عاملى در عمق دلش است که به فکرش جهت مى‏دهد. دنبال این جور مسائل برو. از این مقدمات استفاده بکن. اگر اینها را برایتان درست قابل قبول و هضم نیست در یک سطح نازل‏ترى، در موارد دیگرى مى‏توانید این را ببینید و بیازمایید. کسانى هستند در صدد برمى آیند یک مسئله‏اى را از راه قرآن، حدیث اینها اثبات کنند. ظاهراً هم غرض سوئیى ندارند. واقعاً هم مى‏خواهند کارى بکنند. مى‏روند آیاتى را راجع به یک موضوعى پیدا کنند. ببینند نظر قرآن درباره این مسئله چیه؟ آیاتى است، دلالت روشنى برخلاف آنچه میلشان است دارد. اصلاً کانّه این آیات را نمى‏بینند. مى‏روند دنبال یک آیه متشابهى که بشود از آن همان معنایى را که دلشان مى‏خواهد به آن چسباند. یک آیه‏اى را پیدا مى‏کنند که بشود یک همچین معنایى را به آن تحمیل کرد. خب آیات متشابه زیاد است. «اما الذین فى قلوبهم زیغ فیتبعون ما تشابه» نکته‏اش همین است. آنهایى که مرض دارند دنبال متشابهات مى‏روند. چه بسا جلوى چشمش آیه روشنى است که بر خلاف خواسته‏اش دلالت مى‏کند اصلاً توجهى به آن آیه نیست. گویا چنین آیه‏اى را ندیده اصلاً. یا مى‏رود کتاب روایات را بررسى مى‏کند. گاهى روایاتى که از نظر سند و دلالت خوب است و بر خلاف مطلوب او دلالت مى‏کند اصلاً توجهى به آنها نمى‏کند. یک روایتى پیدا مى‏کند، بى سند، بى پدر و مادر، این را مدرک قرار مى‏دهد و با هزار زحمت یک معنایى را به آن تحمیل مى‏کند که موافق میلش باشد. و یواش یواش باورش هم مى‏شود. مثلاً فرض کنید یک روایت معروفى است «من لا معاش له لا معاد له». بنده که هنوز سندش را هم ندیده‏ام. یک همچین روایتى حالا است. فرض کنید روایت صحیحى هم باشد. این همه آیات و روایات درباره اهمیت آخرت، این که دنیا مطاع قلیلى است. ارزشى ندارد. هیچ این‏ها را نمى‏فهمد. حالا این روایت از کجا پیدا شده، توى کدام کتابى است بنده نمى‏دانم. البته نمى‏گویم نیست. ما احاطه بر همه چیز نداریم. خیلى هم دنبال نکرده‏ام. ولى جایى من یک همچین روایت معتبرى ندیده‏ام.

این را پیدا مى‏کند و تکیه مى‏کند که اصلاً آقا همه چیز در گرو معاش است. تا آدم زندگى دنیایش خوب نباشد، هیچ وجه اصلاً آخرتش هم خوب نخواهد شد و بحث‏ها راجع به این حضور که کسانى که زندگى دنیایشان را حتى در رفاه و آسایش نیستند اینها آخرتشان را هم خراب خواهند کرد. یک همچین مطالبى این جور برداشت هایى به اصطلاح از قران و حدیث به خصوص از قریب به زمان انقلاب تا به حال کما بیش بین گروه‏هاى مختلف التقاطى وجود دارد. ملاحظه فرمودید. یکى و دو تا و ده تا هم نیست. همه اینها منشأش این است که از اول دل یک گرایشى به یک جهت دارد. حالا اگر نگوییم بعضى هایشان عمداً این کار را کرده‏اند، که شاید بعضى هایشان هم کرده باشند، آنهایشان که واقعاً اشتباه کرده‏اند، نفهمیده‏اند، منشأ اشتباهشان این بود که دل از اول نمى‏خواسته آن جور نتیجه را بگیرد. این باورش شده باشد که قرآن باید یک همچین چیزى را بگوید که من مى‏گویم. چون این که من میگویم قطعاً درست است. آیه و حدیث باید یک چیزى در آن باشد که آن چیزى که من میگویم درست اثبات بکند. آن وقت مى‏گردد این ور و آن ور یک چیزى پیدا کند که موافق میل و خواسته‏اش باشد.

به هر حال چنین مسئله‏اى وجود دارد و این یک مسئله‏اى است که بیشتر از نظر روانشناختى باید درباره‏اش بحث بشود. پس بسیارى از جهات با این که عقل توان درک حقیقت را دارد. به شرطى که درست فکر بکند و دلش بخواهد که حقیقت را بیابد. نه این که از اول دلش یک قضاوتى کرده باشد که مى‏خواهد توى سر عقل بزند که یا اللَّه باید همین را بگویى که من مى‏خواهم. در چنین مواردى که آدم عقلش محجود هوى مى‏شود که این تعبیر در روایات زیاد است. هواى نفس بر عقل انسان آنچنان حجاب مى‏کشد که چشم عقل را مى‏بندد. انبیا (علیهم السلام) وقتى مبعوث مى‏شوند علاوه بر این که چیزهایى را به بشر مى‏آموزند که خودش نمى‏توانست بفهمد «و یعلمکم ما لم تکونوا تعلمون». علاوه بر اینها آنچیزهایى‏را هم که بشر توان فهمیدنش را دارد، ولى یا در اثر هواهاى نفسانى خودش عقلش مغلوب شده، یا در اثر مقالسالت و شبهاتى که دیگران القا کرده‏اند، یک مطالب باطلى را پذیرفته و باور کرده، انبیا مى‏آیند کمک مى‏کنند و عقل این جور افرادى را، از لاى این خاک‏ها و حجاب‏ها بیرون مى‏آورند و بر کرسى قضاوت مى‏نشانند. آن فرمایش امیر المومنین (صلوات اللَّه علیه) در نهج البلاغه که درباره حکمت بعثت انبیا مى‏فرمایند «لیصدعدوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسى نعمته و یصیروا لهم دفائن العقول» ظاهراً اشاره به همین مطلب است. عقل هایى است مدفون شده، زیر خاک هاست، زیر حجاب هاست، بالفعل فعالیت ندارد. انبیا مى‏آیند این عقل‏ها را از زیر این پرده‏ها، خاک‏ها بیرون مى‏آورند فعال مى‏کنند. کمکش مى‏کنند، راهنمایى اش مى‏کنند عقل خودش مى‏فهمد. اما بعد از کمک انبیا. بعد از راهنمایى هایى که آنها مى‏کنند. این هم یکى از فواید بزرگ بعثت انبیا است. یکى دیگر از فواید بزرگ انبیا این است که بشر علاوه بر تعلیم احتیاج به تربیت هم دارد.

(سوال از استاد:... و جواب آن) متوجه شدم. (ادامه سوال از استاد) دو جور هستند این افراد. بعضى‏ها هستند از روى عنادبا این که مى‏فهمند انکار مى‏کنند. آگاهانه انکار مى‏کنند. بنده تکیه‏ام روى افرادى بود که به طور ناخوداگاه کشیده میشوند به باطل. یک میل ناآگاهانه‏اى در وجودشان است که دلشان نمى‏خواهد به این مطلب برسند. (ادامه سوال از استاد) اما اگر همین شخص درست استدلال کنند براى او آدمى نیست که انکار بکند. میل باطنى اش است، کما این که همه ما کماکان این میل را داریم دیگر. اما وقتى حجت براى ما تمام باشد، اگر اهل عناد نباشیم مى‏پذیریم. خیلى چیزها است آدم حالا ما طلبه‏ها در بحث هایمان اینها را زیاد مى‏توانیم تجربه کنیم. آدم در بحث خیلى دلش نمى‏خواهد که یک حرفى زده،

مى‏خواهد روى آن بایستد. اما آدم حسابى اى باشد، آن وقتى که رفیقش درست استدلال کرد مى‏گوید خب حق با توست. اگر براى او استدلال نکرده بود، آن اشتباه در اشتباه مى‏ماند. ولى وقتى استدلال کرد، قبول. مواردى است که یک میل ناآگاهانه‏اى در افرادى است که آنها را به یک طرف باطل سوق مى‏دهد مخصوصاً اگر تبلیغات سوئى شده باشد، اشتباه کارى هایى شده باشد، آنها را به اشتباه انداخته باشند. معنایش این نیست که عقلشان نمى‏توانسته بفهمد. نه، عقل توان درک اینها را دارد به شرطى که تفکر صحیحى مى‏کرده‏اند. اما تفکر صحیحشان موانعى داشت انبیا مى‏آیند با آن موانع مبارزه مى‏کنند. راهنماییشان مى‏کنند که این جور فکر کن، آیا این جورى نیست؟ این مقدمات را قبول ندارى؟ خب این مقدمات این نتیجه را مى‏دهد. و کم نبودند افرادى که در اثر راهنمایى انبیا حقایق را فهمیدند با این که کما بیش از این میل‏ها هم در وجودشان بود.

بله، یکى دیگر از فواید (سوال از استاد:... و جواب آن) مستقلات عقلیه یک عناوین خیلى کلى است. وقتى تطبیق بر موارد مى‏شود آن جا دیگر به آن کلیتش از مستقلات نیست. در بحث‏هاى گذشته اشاره کرده بودم مثلاً همه ما حسن صدق را از مستقلات عقلیه مى‏دانیم دیگر. مثال معروفى که مى‏زنند در مستقلات عقلیه این است که صدق است. اما یک مواردى پیش مى‏آید که آدم شک مى‏کند که این جا باید راست بگوید یا نه و بعداً هم براى او اثبات مى‏شود که نباید راست گفت. یا باید سکوت کرد یا حتى لازم است که دروغ بگوید. اگر معناى منظورتان از مستقلات عقلیه یعنى آن عناوین کلى است که گاهى استثناهایى هم دارد، آن کارایى ندارد. اگر منظورتان در تطبیق در موارد جزئیه است بله، آن جا هم اشتباه زیاد مى‏شود. به هر حال ما به طور موجبه جزئیه عرض کردیم که مواردى است که عقل در صورتى که فکر صحیح بکند، مى‏تواند حقیقت را درک بکند. اما در عین حال به واسطه هواهاى نفسانى یا القاى شبهاتى که از طرف شیاطین انس و جن شده، اشتباه کرده‏ایم. این جا عقل، انبیا باز کمک مى‏کنند به ما.

نکته دیگر این است که انسان همینطور که احتیاج به تعلیم دارد، احتیاج به تربیت هم دارد. ولو این که به آن حد از ضرورت نرسد که در مورد تعلیم است ولى این هم احتیاج مبرم و قابل توجهى است. فرض کنید یک فردى یک کتاب‏اخلاق بخواند یا آگاه بشود از این که چه صفاتى خوب است و چه صفاتى بد است. از چه راهى باید صفات خوب کسب کرد و از چه راهى باید از صفات بد پرهیز کرد. ولى بسیار فرق دارد که چنین کسى که فقط یک کتاب اخلاق خوانده و این مطالب را دیده تا یک کسى که مربى اخلاقى بوده. در موارد خاص اینها را گوشزد به او بکند .اینها جاى همان حرف است. حواست جمع باشد. نصیحت‏هاى لازم را در جابه جا به او بکند. یادآورى بکند. شرایط مختلف فرد را در نظر بگیرد، متناسب با حال او نکته هایى را به او تعلیم بدهد. اینها تعلیم صرف نیست. البته تربیت هیچ وقت در مورد انسان از تعلیم جدا نیست ولى این جور چیزها را ما اسمش را مى‏گذاریم تربیت. دیگر این تعلیم خالص نیست. اگر تنها بشر خودش مى‏فهمید که چه راهى خوب است و مربى نداشت. آن فایده‏اى که باید براى تکاملش ببرد، نمى‏برد. باز یک مسئله‏اى است که در روانشناسى بحث شده و کتابهایى در این باره نوشته شده که انسان احتیاج به الگوى رفتار، نمونه عملى دارد. کما بیش آدم مى‏تواند با تجربه هم این را درک بکند. مى‏بینید کسانى که در صدد تهذیب اخلاق بر مى‏آیند یا در کارهاى دیگرى، کانه فطرتاً دنبال یک الگو مى‏گردند. دنبال یک شخصیت ممتاز که به او دل ببندند. ارادت بورزند. تا در مسائل اخلاقى ومعنوى تعبیر مى‏کنند مى‏گویند عادت بورزند. در مسائلى تقلید، این که مى‏بیند در جوان‏ها، حالا البته الحمد للَّه کم شده، زمانهاى سابق زیاد بود. مسئله ستاره پرستى، قهرمان پرستى، یک کسى در عالم یک شخصیت ممتازى بود، از هر جهتى، گاهى از قیافه، شکل خاص، هنر سینمایى، تئاتر یا حتى در ورزش، این جوان‏ها به او علاقه‏مند مى‏شدند. عاشقش مى‏شدند. یک قهرمان بوکس، یک قهرمان فوتبال. در دنیا چقدر طرفدار پیدا مى‏کرد. مردم سر و شکل و لباسشان را، عرض کنم که موى سرشان را به شکل قیافه او درست مى‏کردند. این یک انگیزه فطرى در وجود انسان است که یک افراد ممتاز برجسته‏اى را دل به آنها مى‏بندد. اینها را مورد اقتباس و تقلید قرار مى‏دهد. دلش مى‏خواهد هم شکل آنها بشود. شاید همه ما کم و بیش اگر درست در عمق دل خودمان جستجو کنیم در بین بزرگان و علما و اینها دنبال یک کسانى مى‏رویم که افراد نمونه‏اى باشند، راه آنها را انتخاب کنیم برویم. حالا از مراجع تقلید باشد، از رهبر انقلاب باشد، از شخصیت‏هاى علمى گذشته و حال باشد، حالا یک اشخاصى را مى‏پسندد و اینها یک افراد ممتازى بودند، سعى مى‏کند خودش را به آنها شبیه کند. اگر نباشد این نمونه‏هاى عملى تنها دانستنى‏هاى کلى اثر زیادى بر رفتار و ساختن انسان ندارد. وجود الگوى رفتار و شخصیت‏هاى نمونه و مربى، نقش بسیار مهمى را در سازندگى انسانها دارد. این که گاهى تأکید مى‏شود بر این که بر شؤون اخلاقى و اینها، بى‏استاد کارى نکنید و اینها، تا یک حدودى البته یک جهات دیگرى هم دارد و این هم یکى از نکته هایش است که استاد و مربى خیلى مى‏تواند مؤثر باشد در پیش برد آدم. و انبیا چنین نقشى را در جامعه چه در زمان خودشان و چه براى آیندگانشان ایفا کرده‏اند که نمونه‏هاى رفتار یک انسان کامل را براى مردم عملاً نشان دادند. دیدنشان و بعد دانستن احوال و سنت و رفتارشان و سیره‏شان براى کسانى که ابتلا پیدا بکنند نقش مهمى را در سازندگى آنها دارد.

این هم یکى از برکات مهم وجود انبیاست که حتى بعضى روى آن تکیه کردند این هم یک دلیل مستقلى است براى ضرورت بعثت انبیا تلقى کرده‏اند که البته آنها را به آن حد از ضرورت برایمان ثابت نشده، تکیه مان روى همان برهان اولى است. اینها را به عنوان معیدات عرض مى‏کنیم.

و بالاخره یکى از بزرگترین برکات وجود انبیا رهبرى اجتماعى است. مسئله تربیتى را مطرح کردن، شاید جنبه شخصى داشت، جنبه فردى داشت. یعنى یک فرد ساخته مى‏شود بر اساس الگویى که از انبیا مى‏گیرد. همه افراد هم ساخته بشوند باز مسئله فردى است. یعنى هر فردى جداگانه رفتار پیغمبر را الگو قرار میدهد براى خودش. این تأکید در ساختن فرد فرد انسانهاست. یکى دیگر از فوائد رهبرى اجتماعى است. این مسئله دیگرى است. بشر براى این که یک اجتماع ساده‏اى داشته باشد، جامعه ایده آلى داشته باشد، احتیاج به رهبر دارد. حالا البته ما الان در مقام اثبات این مسئله نیستیم.
ولى اگر جامعه‏اى رهبر صالحى داشته باشد، براى پیشرفتش بدون شک تأثیر زیادى خواهد داشت. اگر ما پنجاه سال پیش مى‏خواستیم این مسئله را مطرح کنیم کار مشکلى بود. اما امروز مى‏بینیم که وجود رهبر انقلاب چه نقشى براى جامعه ما داشته. و دیگر دوست و دشمن این مطلب را پذیرفته‏اند و فهمیده‏اند که یک رهبر صالح چه اندازه مى‏تواند در پیشرفت یک جامعه‏اى اثر داشته باشد. تحقیقاً ما اگر این جامعه اسلامى را با همه نیروهایى که دارند منهاى رهبر در نظر مى‏گرفتیم هرگز یک همچین حرکتى در جامعه ما پدید نمى‏آمد و به این ثمرات نمى‏رسید. عرض کردم این چیزى است که حتى دشمنان هم، کفار هم قبول دارند. مگر یک کسانى آنقدر عناد داشته باشند که زیر بار نروند و یا فهمشان از حد متعارف در مسائل اجتماعى پایین‏تر باشد. با دیدن این نمونه دیگر ما احتیاجى به استدلال نداریم. ولى خب در جاى خودش هم استدلالهایى براى این مطلب است که جامعه براى پیشرفتش احتیاج به رهبر دارد در مسائل اجتماعى و هر قدر این رهبر آگاهتر به حقایق و مهذب‏تر و صالح‏تر باشد تأثیرش در جامعه بیشتر خواهد بود. اگر اندکى هواى نفس در او باشد، بالاخره آن هواى نفس یک جا خودش را نشان خواهد داد و فسادى متناسب با آن در جامعه بوجود خواهد آمد. هر چه شخص مهذب‏تر باشد، حقایق را بهتر درک کند، بهتر مى‏تواند جامعه‏اى را رهبرى کند. وقتى بنا شد پیامبر معصومى در جامعه باشد که دیدش و بینشش تضمین شده است، مصونیت دارد، هم در فکر و تشخیص و هم در عمل. چنین کسى چه برکت عظیمى در جامعه خواهد داشت.

کسب درآمد از اینترنت بدون نیاز به سرمایه وتخصص

در ازای هر کلیک 100 ریال دریافت کنید

هفت راه متفاوت برای کسب درآمد از طریق اینترنت

درآمد ماهیانه 300 هزار تومان از اینترنت فقط با روزی یک ساعت کار

 

افزایش بازدید کنندگان سایت به طرز عجیب

افزایش ترافیک سایت و وبلاگ

 

کسب در آمد از طریق دریافت اس ام اس

با عضویت در این سیستم به ازای دریافت هر اس ام اس تبلیغاتی مبلغی دریافت کنید

برای عضویت و کسب اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید

 



نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :